یکشنبه17آبان 94؟(روزها می گذرند...)
با سلامی مجدد و بازگشتی دوباره. گاهی فکر می کنم همیشه نباید شاکی بود و همیشه نباید آغاز کلام با خستگی و بدون انرژی آغاز شود. گاه شاید برخلاف امواج بود گاهی شاید باید به همه خستگی ها پشت کرد زمان را نادیده گرفت به بودن فکر کرد به با هم بودن ، گاهی باید اندکی هم که شده ازداشته هایمان لذت ببریم از لبخند کودکمان از چای عصرانه با همسرمان، از دوره ای کوچک میان دوستانمان از همان گفتگوهای دم مهد با همکارانمان از همه چیزها نباید ساده گذشت شاید روزی رسد که حسرت همین روزهای خودمان را داشته باشیم... هفته ای که گذشت هفته ای پر از فعالیت و کار بود. تب پسرم از دوشنبه پیش، که مجبور شدم تا آخر هفته اداره نرم. اومدن خانواده عزیزم به همراه عمه مهرب...
نویسنده :
مامان نسرین
10:54



